![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
بیچاره شاعر ...آمده بود سرش را دنج ترین گوشه ای که فکر می کرد توی این دنیا وجود دارد بگذارد خیلی قبل ترش شعری سروده بود که بعدها خوراک سنگ قبر ش شده بود ... "به سراغ من اگر می آیید ...نرم و آهسته بیایید ....مبادا که ترک بردارد ...چینی نازک تنهایی من...." بیچاره شاعر ...حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی حیاط امامزده خلوتی که چینی نازک تنهایی اش را به آن سپرده بود جولانگاه بلدوزرها وبیلهای مکانیکی شود ...بلدوزرهایی که به چینی نازک تنهایی که سهل است به سنگ قبر ساده اش هم رحم نکردند...به جایش سنگ گرانیتی سیاهی گذاشته بودند که از سر مثلا لطفشان داده بودند صورت سهراب را هم رویش کنده بودندکه مثلا روحش بیشتر شاد شود...لحظه تلخی بود دیدن مزارش در آن وضع .درآن بلبشو و صدای گوشخراش بیلهای مکانیکی ...برای من که روزی شیفته کارهایش بودم و یکی از بزرگترین آرزوهام دیدن مزارش بود ... اما دیروز...دلم نمی خواست در آن وضعیت ببینمش ..دلم نمی خواست . تناقض عجیبی بود میان آن شعر و این همه همهمه و امامزاده ای که تازه یادش افتاده بودند و می خواستند تغییر دکوراسیونش بدهند ...خیلی نماندیم هوا سنگین بود و نمی شد نفس کشید...فاتحه ای فقط و تمام ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|