تبليغاتX
خميازه
نمی دونم همین!

قرار بود از امروز فرق کند ...یک چیزهایی عوض شود مثلا ...یک چیزهایی بیاید .یک چیزهایی برود ...این کلافگی ها مثلا ...این دو دو زدن های مردمکها مثلا ...این عجیب های سرگشتگی ها ...این لب به دندان گزیدگی ها که بیمار می کند این روزها را شب می کند ...جدا نمی شود ...می ماسد روی دستهات و می چسباند به همین ثانیه های تکراری ...آدمهای تکراری ...حرفهای تکراری ...دلت یک جای باز می خواهد ...یک سینه پر از بوی این بی زمانی ها  بد بی قرار می کند  ...یک دقیقه از ذهن را که برای دقیقه ای نباشد ...بند ثانیه ای حتی ...دلت لاقیدی سیالی را می خواهد که یله کنی خودت را در آن ...چشم به هم بگذاری فقط که بگذرد. نباشد ...ناگزیرت نکند به ناگفتن ...نا شنیدن ...قرار بود چیزی در تو عوض شود ...همین قرارهاست که تمام چیزهارا خراب می کند ...می کشد به بد بی قراری ها...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:58  توسط خميازه |