![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
تمام این مدت گریه نکرده بودم ...در خودم فرو ریخته بودم اما گریه نکرده بودم ...خشمگین بودم اما گریه نکرده بودم ...به هویتم توهین شده بود اما گریه نکرده بودم بخشی از مرا دزدیده بودند اما گریه نکرده بودم . به خون کشیدن هارا دیده بودم و بغضم را به تلخی فرو داده بودم اما گریه نکرده بودم ...دندان فقط ساییده بودم بر هم ...تا آن بغض دویده در تارو پود آن صدا و قصه به جنون کشیده شدن آن مرد ...قصه زخمی که بر دل است و هیچ جور خوب نمی شود ...ناسور می شود فقط ...
همسر احمد زید آبادی از ۴۰ روز جنون ماندن همسرش در یک شبه قبر که گفت ...زخم که کشیده شد به صداش...دیگر دوام نیاوردم ...شکست آنچه نباید ...گریستم ...تلخ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:39 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|