![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
شب که می شود همسرم چراغها را خاموش می کند...آهسته تر حرف می زند و آرام تر راه می رود ..."طوطی هایمان خوابند" شب که می شود همسرم بالا پوش مرا از کلافگی رخت آویزها نجات می دهد."نورخواب را از چشم طوطی هایمان دریغ میکند..".حالا بالاپوش من هر شب را با هرم نفس های طوطی ها صبح می کند....
....صبح که می شود بوی تن طوطی هارا به تن می کشم و می زنم بیرون...احساس می کنم دارم بال در می آورم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:47 توسط خميازه |
|
|
آیه های زمینی
آنگاه خورشید سرد شد و بركت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحراها خشكیدند و ماهیان به دریاها خشكیدند و خاك مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یك تصور مشكوك پیوسته در تراكم و طغیان بود و راه ها ادامهی خود را در تیرگی رها كردند دیگر كسی به عشق نیندیشید دیگر كسی به فتح نیندیشید و هیچكس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زن های باردار نوزادهای بی سر زائیدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب كرده بود پیغمبران گرسنه و مفلوك از وعده گاه های الهی گریختند و بره های گمشدهی عیسی دیگر صدای هی هی چوپانی را در بهت دشت ها نشنیدند در دیدگان آینه ها گوئی حركات و رنگ ها و تصاویر وارونه منعكس می گشت و بر فراز سر دلقكان پست و چهرهی وقیح فواحش یك هالهی مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت مرداب های الكل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی تحرك روشنفكران را به ژرفنای خویش كشیدند و موش های موذی اوراق زرنگار كتب را در گنجه های كهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن كودكان مفهوم گنگ گمشده ای داشت آن ها غرابت این لفظ كهنه را در مشق های خود با لكهی درشت سیاهی تصویر می نمودند مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تكیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر می رفتند و میل دردناك جنایت در دست هایشان متورم می شد گاهی جرقه ای، جرقهی ناچیزی این اجتماع ساكت بی جان را یكباره از درون متلاشی می كرد آن ها به هم هجوم می آوردند مردان گلوی یكدیگر را با كارد می دریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه می شدند آن ها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناك گنهكاری ارواح كور و كودنشان را مفلوج كرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محكومی را از كاسه با فشار به بیرون می ریخت آن ها به خود فرو می رفتند و از تصور شهوتناكی اعصاب پیر خسته شان تیر می كشید اما همیشه در حواشی میدان ها این جانیان كوچك را می دیدی كه ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فواره های آب شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد یك چیز نیم زندهی مغشوش بر جای مانده بود كه در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاكی آواز آب ها شاید، ولی چه خالی بی پایانی خورشید مرده بود و هیچكس نمی دانست كه نام آن كبوتر غمگین كز قلب ها گریخته، ایمانست آه، ای صدای زندانی آیا شكوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی بسوی نور نخواهد زد؟ آه، ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها . . . فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:15 توسط خميازه |
|
|
حالا دارمت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:11 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|