![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
دیشب کلید خانه مان را گرفتیم .بالاخره ...اولین کلید مشترک زندگیمان ...باران می بارید و ما از خوشحالی روی پایمان بند نبودیم ...گوشه ای فقط برای ما دو تا ...باورت می شود ...فقط من و تو ...چقدر دویده باشیم تا رسیدن این لحظه خوب است ...چه رنجها که برده باشیم ...حالا همه شان تمام شده اند و ما اینجاییم .توی این لحظه ها که فقط دارند برای ما رقم می خورند ... حالا به باران بگو هرچه تند تر ببارد برای دست افشانی روحمان آهنگ شادتری ....شاید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:45 توسط خميازه |
|
|
هرروز ظهر همین وقتها که می شود صدای یکه ی حسین پناهی توی راهروهای این اداره می پیچد. واقعا نمی دانم که چه ربطی دارد و این ناپرهیزی از کجای این بی در و پیکر بر می آید که هرروزدرست قبل ازپخش اذان ظهر صدای گرفته و خشدار پناهی را بکشد روی این کف پوش ها و چیزی ته دل من را چنگ بزند و اشک را لابه لای پلک زدن هام بچر خاند..."همه چی از یاد آدم می ره..."وهرچه هم که زور بزنی ...هرچه هم که انکار کنی دیگر تمام خطوط صورت از دست رفته هات همانجور که بوده پیش هم جمع نمی شود...هرچه هم که تقلا کنی تصویر چشمهای مادرت از پس پرده در نمی آید .واضح نمی شود .رد پینه گره خورده بر کف دستهای پدرت ...انگار که در خواب...انگار که انگاره ای از توهم ... باید دوباره نگاهی به عکسهایشان بیندازم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:11 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|