![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
همین چیزهاست که آدم را صبور می کند...همین که صبح ها وقتی داری پرت می شوی به دنیای بیداری خودش را می کشد تا پشت پلک هات و قلقلکت می دهد...در فاصله یک هزارم ثانیه می آید خودش را نشان می دهد و می رود...کافیست چشم باز کنی که دیگر نباشند... یادم نیست قبلاچطور نگهشان می داشتم ...چطور اینقدر مزه مزه شان می کردم که شیرینی کلمات زبانم را از خود بی خود می کرد ...چطور شعرشان می کردم ...چطور تمام زندگیم را در پناه مهربانشان گرم می کردند؟نه یادم نمی آید...بیفایده است هرچه زور می زنم بدتر می شود ...نه به یاد می آورم ونه می توانم بی خیالش شوم ...شاید هم این کابوسی باشد که یک روز صبح بارو بندیلش را جمع می کند و گورش را گم می کند ...شاید دوباره مجالی باشد برای آسودن در پناه مهربان شعر ...شایدهم هنوز امیدی باشد...همین چیزهاست که آدم را صبور می کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:48 توسط خميازه |
|
|
انگار کم کم باید روزهای بد باید بارشان را ببندند و گورشان را گم کنند...انگار این نبرد سخت و نفسگیر با لحظه های دود و صدا و راههای همیشه بسته دارد تمام می شود انگار می شود کم کم به گوشه کوچکی برای خلوت گزیدن...آرمیدن امید بست ...حالا جایی هست که خستگی هامان را بگذاریم و در نی نی چشمهای هم لحظه ای بیاساییم ... فاخته هاهم بالاخره لانه شان را پیدا کردند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:52 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|