تبليغاتX
خميازه
نمی دونم همین!
دارم برای باز شعر ...شعر...شعر ...دیوانه می شوم
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:32  توسط خميازه | 

نمی دانم چرا ...ولی هروقت چشمهای خیس پدرهای پیر را می بینم دیوانه می شوم شاید هم می دانم خوب می دانم ..."نیوه مانگ" بهمن قبادی دلم را چنگ زد...بغض چند روزه ام را ترکاند اولین باری که دیدمش ...چند روز پیش .تمام مدت داشتم بهش فکر می کردم .چه اینقدر لرزانده بودم ...سرگشتگی سیال در تمام لحظه های فیلم ...یا صدای محزون زن ...درست نمی دانستم ...تا همین دیشب که دلم بد جور گرفته بودو خواستم دوباره ببینم ...دیدم ووقتی چشمهای خیس پیرمرد توی هوا خشک شد فهمیدم که کجای زخم ناپیدای روحم سر باز کرده است ...زن که صدا برداشت ...

 تمام دیشب تا خود صبح خواب چشمهای خیس پدر ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:11  توسط خميازه |