![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
حالا باید یک چیزی بنویسم از تمام چیزهایی که دارد توی سرم می چرخد ...می چرخد ...می چرخد ...از تمام بیم ها از تمام امید ها ...از تمام این خوابی که دارم تویش راه می روم از تمام این جاده ی مه گرفته که دارد به سوی خودش می خواندم الان وقتی است که باید بنویسم ...این تمام چیزی است که الان در این لحظه بهش نیاز دارم و خودش را دریغ می کند از من ...باید بنویسم اما نمی توانم ...یادم نیست قبلا چطور می توانستم ...یادم نیست فقط می دانم که باید زودتر بگذرد این روزها ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط خميازه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط خميازه |
|
|
همیشه روزهای اول مرداد راسالروز نبودنت تلختر می کند ...اینجا جایی است که دلم می خواهد یکی پاک کنی بردارد واز صفحه مغزم پاکش کند ...آنقدر که یادم برود ...آنقدر که فراموش کنم اما ابعاد جای خالی ات وسیع تر از تمام اینهاست ...پاک نمی شود و قلب دختر کوچکت را همچنان می خراشد ...سخت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:38 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|