![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:30 توسط خميازه |
|
|
...دارم پوست می اندازم انگار .خودم را به جا نمی آورم ...در هوایی نفس می کشم که مثل هیچ هوایی نیست .جالب است حالا که فکر می کنم می بینم زندگی هیچ وقت برای من یکنواخت نبوده ...همیشه چیزی برای رو کردن داشته است ...به خوب یا بدیش کاری ندارم اصلا . مدام مثل یک لابیرنت اسرارآمیز خودش را به من عرضه کرده است همیشه چیزهایی برای مبهوت کردن من داشته است. از فاجعه گرفته تا معجزه ...و حالا که اینجا ایستاده ام در ردای تازه خودش تمام قد در مقابلم ایستاده است با همان لبخند مرموز و چشمهایی که مشکوک می زنند خیره خیره توی تخم چشمهام نگاه می کند ... با دستهای اثیریش مرا به کشفی تازه می خواند .به تدارکی دیگرگونه برای شدن ...بودن .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:9 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|