![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
امروز داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا وبلاگ من هیچ مخاطبی ندارد چرا آدم هایی نیستند که دلشان بخواهد یک لحظه اینجا راحت کنند ...خمیازه ای بکشند...چشمی گرم کنند ...بعد که نشستم احساس خودم را دقیق تربررسی کردم دیدم که چقدر خوب... شاید همین سکوت شاید همین فضای شخصی همین گوشه دنج وآرام همان جایی است که تمام عمرم آرزویش را داشته ام و حالا توانسته ام اینجا توی همین گوشه امن به خودم هدیه اش بدهم ...خود متین و با وقار خودم ...خود خودم...همین خوب است ...دنیا را گو مباش... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:24 توسط خميازه |
|
|
متولد می شوم تا در هزار توی روزهای چگونه گذشته ام به انتظار بنشینم و زل بزنم به راه های نیامده ای که یک روز تو با دلی که شکل هیچ دل دیگری نیست از راه برسی .رو به رویم بایستی ومن دل توی دلم نباشد که "آیا هم اوست ؟" و تو در یابی و چشم در چشم و نفس در نفس بر آیی که " آری هم اوست " و با اقتدار سر انگشتانت برآوریم از خاک...متولد می شوم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:13 توسط خميازه |
|
|
انگارکسی دارد چیزی را توی دلم چنگ می زند....فردا ؟انگارکن هزار سال دیگر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|