![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
"چنان خشکیده ایم همه که اگر آتش در ما افتد در دمی خرد و خاکستر خواهیم شد ...آری آتش نیز از ما به تنگ آمده است!" "چشمه هامان همه خشکیده اند .دریا نیز پس رفته است . زمین همه می خواهد از هم دهان باز کند اما ژرفنا نمی خواهد فرو بلعد!" "دریغا کجاست دریایی که باز در آن غرق می توان شد ...زاری ما بدین گونه بر فراز مرداب های کم ژرفا طنین افکن است " "به راستی خسته تر از آنیم که به مرگ تن دهیم .هنوز بیداریم و زنده - اما در گورخانه ها..."
چنین گفت زرتشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:57 توسط خميازه |
|
|
از بهترین عکسهای برگزیده نیکون
Photo by:Aaron Nelson: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:23 توسط خميازه |
|
منبع: همشهری
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:17 توسط خميازه |
|
|
در مملکت گل و بلبل ، بازهم برفی بارید تا کل کشور به هم بریزد ...دو روز تعطیلی ادارات و نزدیک به یک هفته تعطیلی مدارس و... دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که اگر بنا به بارش برف باشدباید کلیه کشور های اسکاندیناوی،اروپایی و...سالی به دوازده ماه تعطیل باشند . قطعامشکل اصلی جای دیگریست . تمام کشور تعطیل.فقط برای رساندن نصفه و نیمه گازی که خودمان روی بزگترین ذخایرش در جهان نشسته ایم و سودای صدور آن را به اروپا و آسیای جنوب شرقی و شبه قاره هند و ارمنستان و... در سر داریم .اما واقعیت سرد تر و گزنده تر از زمستانی است که مردم را در بیشتر بخش های کشور زمین گیر کرده ...خدا می داند چقدر از مردم استان های شمالی ، شمال غرب و غرب ایران ، سوز استخوان سوز برف را بدون گرمای شعله ای گذرانده اند و جالب تر ازهمه وقاحتی است که خودش را از پشت شیشه های تلویزیون به صورت مردم می کوبد-.خانواده ای که برای فرار از سرما در هال خانه خود چادر زده اند ...یک چادر چهار نفره با یک علا الدین ...بچه ها با کاپشن و کلاه مشق هایشان را می نویسند- گوینده لبخند می زند و مارا به ادامه اخبار دعوت می کند ..."جناب آقای متکی برای دستخوش گفتن به مشرف به پاکستان رفته وپس از مذاکره با مظنون شماره یک قتل بی نظیر بو توی فقید و ارائه تضمین جهت صدور گاز به پاکستان ، به دفتر حزب مردم می رود تا دفتر یادبود خانم بوتو را امضا کند!". ما فقط داریم تضمین می دهیم ...تضمین می دهیم تا از بکر ترین نواحی جنگل های ارسباران ،گازمان را توی خط لوله صلح کادو کنیم و ببریم به ارمنستان ...تاترکمنستانی که هنوز نمی تواند آب دماغش را بالا بکشد برایمان تاقچه بالا بگذارد و برای بازار گرمی شیر های گاز را به رویمان ببندد تا مردم شهید پرور و حاضر در صحنه در چله زمستان بلرزند و به افتخار "دسته گل محمدی" هورا بکشند...به افتخار یک هفته تعطیلی مدارس.به افتخار تمام تاکسی های دربستی .به افتخار اجاق های سرد . به افتخار دستگاه دیپلملسی فوق قوی ...به افتخارمیلیاردها ریال ضرر اقتصادی ...به افتخار مملکت گل و بلبل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:35 توسط خميازه |
|
|
چرا آدمهایی که در وقت مجادله اینهمه سنگی و سخت می شوند ...منفجر می شوند فوران می کنند به بیرون تر از خودشان ...حتی اگر دستشان برسد به خرخره هم ...یا اصلا چرا نه ...چرا وقتی تمام می شود و هریک خسته و خراب ، گوشه ای می افتند ،با همان ته مانده ای که برایشان مانده یا با تمام رمقی که نمانده همدیگر را نفس می کشند و میلیون ها بار بیشتر از پیش به هم عاشقند...؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:36 توسط خميازه |
|
|
دلم نمی خواست در موردش بنویسم یا حرف بزنم یا بهش فکر کنم حتی.آن هم وقتی که تمام وقت دارم بهش فکر می کنم . حالا دیگر این عادت دیرینه جزئی از من شده .چیزی که از کودکی ام کش آمده تا حالا . اینکه همیشه اینطور فجایع را فقط در درون خودم نگاه داشته ام ...هیچ کس نباید بداند ...وقتی مادرم رفت تا یک سال بعد خیلی از دوستان به نسبت دورم نمی دانستند . از شنیدن کلمات تسلی دهنده بیزار بودم . هیچ کس نباید بداند .ولی حالا ... چند روز است که باز همین فکر ،همین اندوه دارد در خود می فشاردم . اما این بار می نویسمش . نه به خاطر اینکه نمی دانم که سیاست هیچ وقت پدر و مادر نداشته و نه به خاطر اینکه تماممان داریم توی واقعیت خشونت بار جوامع خودمان غرق می شویم و نه حتی به خاطر اینکه علم به ریشه کردن بنیادگرایی اسلامی توی کشور های مسلمان و غیر مسلمان کمی می تواند توجیهم کند بلکه به این خاطر که زنی را که پنجشنبه پیش بر بام سربلندی خودش تکه تکه شد را دوست می داشتم .تمام سالهایی که در راس اخبار جهان بود و نبود . می نویسمش تنها به یاد زنی که فکر می کنم روح تکامل یافته تمام زنان بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:31 توسط خميازه |
|
|
برگشتم . با جسم و جانی تحلیل رفته و پاهایی که هنوز موقع ایستادن می لرزند . دنیای بیرون اما همان دنیای بیرون است . صفحه سفیدی که نوشته هایش می آیند و می روند . می آیند و می روند و خودش ذره ای هم تکان نمی خورد . مثل این اداره لعنتی که اگر هزار سال بگذرد و تو نباشی آب از آب تکان نمی خورد . همه چیز همانطور که بود گند گرفته و تهوع آور. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:29 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
|
RSS
|