تبليغاتX
خميازه
نمی دونم همین!

عجیب نیست دیگر هیچ چیز عجیب نیست . حتی اگر یک روز صبح از خواب بلند شویم و ببینیم داریم روی دستهایمان راه می رویم یا مثلا مجبوریم یک جوری سم هایمان را بچپانیم توی کفشهایمان ...باور کنید شوخی نمی کنم توی این اوضاع قمر در عقرب فرآیند گوسفند شدن تدریجی ما آنقدر بدیهی است که حتی به تعجب نمی کشد . توهم تمدن پوشالینی ( که حتی در ماهیت بودنش هم شک دارم ) و همان پروسه گوسفند شدگی که گفتم طوری افتاده روی نگاهمان که نمی گذارد موقعیت خودمان را در فضایی که داریم تویش نفس می کشیم شناسایی کنیم ...نمی دانم این شاید خواست  قلبی خودمان هم باشد میل غریزی ما برای پذیرش شلاق ...مزه مزه کردن طعم چکمه روی گردنمان ...تنفس در هوای سیاه  اختناق .وگرنه چطور ممکن است همین طور چشمهایمان را ببندیم و همینطور کنار دیوار بایستیم و به روی مبارک هم نیاوریم و نبینیم حتی که  چطور دارند به همه چیزمان تجاوز می کنند . فکرمان .شعور مان .ُ فرهنگ نصفه و نیمه ( و شاید اصلا نداشته مان) و لبخند بزنیم و همانجور بی خیال  دغدغه های پست روزانه مان را نشخوار کنیم و در همان حالت از توهم اصالت پوسیده مان سرمست باشیم .این است که اجازه می دهیم یک روح کوتوله، یک وجود خودکامه ،دهانش را باز کند و هر روز با یک کلام نسنجیده که از لابه لای عقده های فرو کوفته اش بر می خیزد مال و جان و آرامشمان ار به بازی بگیرد و آب از آب تکان نخورد . انگار ما نبوده ایم که هشت سال دل و روده ی بچه هایمان را از روی آسفالت داغ جمع کرده ایم و روی دست های بریده ی پدرانمان تمام نفرتمان را بالا آورده ایم .نفرت از جنگی که بهای تمام مضحکیش را ما با اعصاب در هم شکسته ملتمان پرداخته ایم و بعد با آن خفت تمامش کرده ایم ...نه ما درست نمی شویم . عزتمان سالهاست توی ویترین موزه های لندن دارد خاک می خورد و از کالبد خالی بر جای مانده مان هم هیچ صدایی در نمی آید ...پس چکاری سهل تر از فرود آوردن تازیانه های خودکامگی بر غرور نداشته مان...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:21  توسط خميازه | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:53  توسط خميازه |