تبليغاتX
خميازه
نمی دونم همین!

امیدوارم که هرگز برنگردم

فریدا کالو نقاش نامدار مکزیکی در 6 ژوئیه 1907 در شهرک کوچکی به نام کویوکن، در حومه شهر مکزیکو، به دنیا آمد. پدرش یک نقاش و عکاس یهودی - آلمانی با اصل و نسب رومانیایی بود. فریدا در سن شش سالگی دچار بیماری فلج اطفال شد و این باعث شد که پای راست او همیشه شدیداً لاغرتر از پای دیگرش باشد. با این وجود، شخصیت بی پروا و چابکش موجب شد که در طول زندگی او بر ناتواناییهای جسمی خود چیره شود.در سال ۱۹۲۵ کالو در تصادف مهیب اتوبوسی که بر آن سوار بود شدیداً مجروح شد. ارادهٔ قوی‌ای که برای زیستن داشت به او اجازه داد که زنده بماند و از آسیبهای جسمی‌اش جان سالم به در ببرد و در نهایت قادر به راه رفتن شود. با این وجود، درد پای فریدا هرگز بطور کامل او را ترک نکرد. پس از این تصادف، فریدا توجهش را از حرفهٔ پزشکی به نقاشی معطوف کرد. نقاشیهای فریدا بازتابی از تجارب شخصی او هستند. فریدا در نقاشیهایش تاکید زیادی روی «رنج» و همچنین زندگی خشن زنان دارد. از ۱۴۳ نقاشی که او کشیده ۵۴ تایشان از چهرهٔ خودش هستند

چهره‌نگاری‌های کالو از خودش آمیخته با مفاهیم و نمادهای شخصی هستند. با سررشته‌ای که فریدا از علم پزشکی داشت، بعضی نقاشیهایش با دقت بسیار در کالبدشناسی بدن انسان کشیده شده‌اند. فرهنگ مکزیکی تأثیر زیادی روی کالو داشت و این شدیداً در نقاشیهایش مشخص هست. نقاشیهای کالو مورد توجه نقاش بنام مکزیکی دیه‌گو ریورا، که بعداً با او ازدواج کرد، قرار گرفت. ازداوج کالو و ریورا ازدواجی بی ثبات بود و سرانجام به طلاق انجامید.

 حدود 30% از نقاشی های فريدا کالو را پرتره ها‌يش تشکیل می دهند. اینکه چه انگیزه‌ای ‌يک نقاش را وا می‌دارد این‌قدر به خود بپردازد جالب است. کالو در كتابِ خاطراتش می‌گوید:
"خودم را نقاشی می کنم، چون اغلب تنها هستم و چون خودم را از همه بیشتر می‌شناسم"

 

 

 

کالو هرگز خود را سوررئالیست نخواند، هرچند که کارهایش گاهی به عنوان هنر سوررئالیستی در نظر گرفته می‌شوند و او نمایشگاه‌های متعددی به همراه سوررئالیستهای اروپایی برقرار کرده بود. شیفتگی و کشش او به مسائل زنانه و روش رک و صادقانه‌ای که به وسیلهٔ آن او این شیفتگی را در نقاشی‌هایش نشان می‌داد، به عنوان مثالدر ‌يکی از رازآمیز‌ترین تابلوهایش او دو فریدا را کنار هم نقاشی کرده. تصويري كه پس از جدايي كوتاه مدتش از ريورا كشيده‌ است. انگار كه تجربه‌ي آن لحظه‌ي شگفت را تصوير كرده باشد، لحظه‌اي كه آدمي خودش را مورد خطاب قرار مي‌دهد و با خود حرف مي‌زند. لحظه‌ي تنهايي شگفت انسان را؛ و انگار كه به‌ خود بگويد: ببين فريدا اين تصوير محبوبِ بي‌وفاي من است. و فريداي ديگر كه با قلبي خون‌چكان و رگ و ريشه‌هايش به او وصل شده ساكت و خاموش نگاه كند.

 

 

کالو درژوئیه ۱۹۵۴ به خاطر انسداد جریان خون درگذشت. خاکستر او هم اکنون درون کوزه‌ای در خانهٔ قدیمی او که حالا تبدیل به «موزهٔ فریدا کالو» شده، باقی مانده‌است.

 

آخرین کلماتی که فریدا قبل از مرگش در دفترچه اش نوشت این بود:

امیدوارم که عزیمت دلپذیر باشد و امیدوارم که هرگز برنگردم

 

 

منبع : ویکی پدیا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:27  توسط خميازه | 
 

من دلم سخت...

روزهای خوبی نیست .مثل روزهای پیش ....مثل روزهای پیشتر ...فکر که می کنم می بینم روزهای خوب مثل لکه های کوچکی از روشنی همیشه فقط از یک چشم انداز دور، خیلی دور توی زندگی من سو سو زده اند فقط ...امروز هم مثل تمام روزهای نه چندان خوب بایک بغض مانده بیدار شدم از خوابی که انگار نه انگار .این بدن خرد خاکشیر که ردی از آن به دست نمی دهد . تمام شب را خواب آشفته پرکرده بود و هجوم بی رحمانه این همه فکر ...این همه فکر ...پیشتر ها می نوشتمشان . پیشترها که هنوز اسم خودم یادم بود و هنوز می توانستم آنقدر آسوده باشم که گوشه ای وبیابم برای خودم وبالای صفحه ای تازه بنویسم : خب این هم از امروز ...دیروز رفته بودم سراغ شعر هام ...نوشته هام ... یک لحظه شوکه شدم ...خدای من یعنی اینها همه ...پس چرا من اسامی فرزندانم را به یاد نمی آورم ...خط خودم را تشخیص نمی دهم حتی ...با خودم چه کرده ام ...با بچه های خودم ...با صدای خودم ...جا خورده بودم .هیچ خودم را به جا نمی آوردم .روح مادرم لابه لای تمام کلمات ...دستهای پدرم زیر پوست تمام سطرها ،با نگاهی ملامت بار انگار زل زده بودند به من ولی من یادم نمی آمد ...حتی به این که چطور می شود روی کاغذی سپید ...دلم گرفته بود. دلم بد جور گرفته بود. دلم می خواست می توانستم بغلشان کنم مثل روزهای دور که تمام اشکهای مرا بوی پیراهن مادرم پر می کرد و میشی چشمهای پدر ...روزهای خوبی نیست .تمام دیشب دلشدگان دیوانه ام کرد ه بو د آنقدر که صبح دوباره  از سرویس لعنتی ام  جا ماندم. کلافه ومنگ ایستاده بودم کنار اتوبان . پیر مردی با پیکان قراضه اش سوارم کرد .توی ماشین سبز سیر بود و بوی ماندگی می داد. کشیدم کنار و صورتم را چسباندم به شیشه کثیف که خنک بود و بدجور وسوسه ام می کرد . همت شلوغ بود مثل همیشه . پیر مرد ساکت بود برخلاف خیلی های دیگرشان ...از توی آینه نگاهی به من انداخت و بعد  انگار که  فهمیده باشد چیزی دارد توی گلویم ...ضبطش را زد .نوای ترکی سوزناکی بود از همان هایی که عاشیق های پیر روزی فریاد می کردند از همانهایی که ...پیاده که می شدم شیشه خیس بود...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:52  توسط خميازه | 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:18  توسط خميازه |