تبليغاتX
خميازه
نمی دونم همین!

آوار مي شوم روي تمام اينها كه جمع مي شودتوي گلوم و فشار مي دهد .فشار مي دهد ....نه خدايا اين دستهاي خودم نيست ...چيزي از من لابه لاي اين پاره پاره ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط خميازه | 

                                  

و روح آتش گرفته اين زن چقدر به روح ملتهب من ...                                 

                        

                                       آیه های زمینی


آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت


سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت


شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند


دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید


در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زائیدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند


چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشدهء عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند


در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهء وقیح فواحش
یک هالهء مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت



مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود ، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت


آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
بالکهء درشت سیاهی
تصویر مینمودند


مردم ،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد


گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند


پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانبان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب


شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهء مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها


شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمانست


آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط خميازه | 
كبوترانت را پرواز ده

اي كندو !

ميراث گل روي زبان تست

و واژه ها از بادهاي عصرهاي عسل

سر كه مي رسند

بر بام مي نشينند

لبهاي من

وقتي لبان تو بامي است ...

يدالله رويايي

لبريخته ۴۰

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:48  توسط خميازه | 
تقديم به تمام قندهايي كه امروز توي دلت آب مي شود

 

 كمي بخند

بگذار چشمانم

             جرعه 

                    جرعه 

                            نور را بياشامد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:46  توسط خميازه | 

يه فاجعه

بله درست مي بينيد اين يه پرنده نمك سود شده است كه به زيبايي هرچه تمام تر نابود شده و ما فقط نگاه مي كنيم چون كار ديگه اي بلد نيستيم .به نظرم ذات واقعي انسان خودش از اون دسته گونه هاييه كه خيلي وقته رفته تو ليست انقراض(حداقل تو مملكت فوق متمدن ما ) ۳۰۰۰ جوجه فلامينگو تو نمكزار (شما بخوانيد درياچه) بختگان از تشنگي وبي آبي تلف شدن .خب بشن به جهنم كه شدن ... اخبار ۹ شبو بچسب ببينيم چند ليتر ديگه به سهميه بنزينمون اضافه شده...تا چند ساله ديگه بايد منتظر يه همچين تصاويري از درياچه اروميه باشيم ...ااا ...عجب مي بيني چقدر شجاعه ...مي بيني با چه اعتماد به نفسي داره واسه آمريكا شاخ و شونه مي كشه ...بلندش كن ببينيم چي ميگه بلندش كن ...با آبگيري سه سد روي رودخانه هاي اصلي تغذيه كننده بختگان و يازده سد روي رودخونه هاي اصلي درياچه هاي اروميه فاتحه نهمين ذخيره گاه زيست كره هم خونده س...اي بابا تو كه مارو كشتي داشتيم نود مي ديديم ها ...بزن همون كانال...

 

(درياچه ؟بختگان -۱۳۸۶)

حق با شماست ... نسل انسان ايراني خيلي جلوتر از درناي سيبري و يوزپلنگ آسيايي و ببر مازندران ور افتاده...اخبارتونو ببينين ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:48  توسط خميازه | 

سلام اينجا يه گوشه است ...يه گوشه دنج كه گاهي مي تونه كسالت آور باشه .گاهي مي تونه بخوابونه ...شايد بشه توش آروم تر بود (البته اينا در حد آرزوئه فقط) جايي كه بتوني راحت سر تو بذاري و بري ... مث خواب دم ظهر .وقتي كه يه نسيم خنك مياد و خودشو مي كشه رو گونه هات ...اومدم اينجا كه برم ...بذارم بوي ياس از آخراي ارديبهشت بياد و منو با خودش ببره ...مي خوام اينجا بخوابم ...اگه بذارنننننننننننننننننن!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:6  توسط خميازه |