![]() |
![]() |
|
| نمی دونم همین! |
|
حالا باید یک چیزی بنویسم از تمام چیزهایی که دارد توی سرم می چرخد ...می چرخد ...می چرخد ...از تمام بیم ها از تمام امید ها ...از تمام این خوابی که دارم تویش راه می روم از تمام این جاده ی مه گرفته که دارد به سوی خودش می خواندم الان وقتی است که باید بنویسم ...این تمام چیزی است که الان در این لحظه بهش نیاز دارم و خودش را دریغ می کند از من ...باید بنویسم اما نمی توانم ...یادم نیست قبلا چطور می توانستم ...یادم نیست فقط می دانم که باید زودتر بگذرد این روزها ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط خميازه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط خميازه |
|
|
همیشه روزهای اول مرداد راسالروز نبودنت تلختر می کند ...اینجا جایی است که دلم می خواهد یکی پاک کنی بردارد واز صفحه مغزم پاکش کند ...آنقدر که یادم برود ...آنقدر که فراموش کنم اما ابعاد جای خالی ات وسیع تر از تمام اینهاست ...پاک نمی شود و قلب دختر کوچکت را همچنان می خراشد ...سخت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:38 توسط خميازه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:30 توسط خميازه |
|
|
...دارم پوست می اندازم انگار .خودم را به جا نمی آورم ...در هوایی نفس می کشم که مثل هیچ هوایی نیست .جالب است حالا که فکر می کنم می بینم زندگی هیچ وقت برای من یکنواخت نبوده ...همیشه چیزی برای رو کردن داشته است ...به خوب یا بدیش کاری ندارم اصلا . مدام مثل یک لابیرنت اسرارآمیز خودش را به من عرضه کرده است همیشه چیزهایی برای مبهوت کردن من داشته است. از فاجعه گرفته تا معجزه ...و حالا که اینجا ایستاده ام در ردای تازه خودش تمام قد در مقابلم ایستاده است با همان لبخند مرموز و چشمهایی که مشکوک می زنند خیره خیره توی تخم چشمهام نگاه می کند ... با دستهای اثیریش مرا به کشفی تازه می خواند .به تدارکی دیگرگونه برای شدن ...بودن .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:9 توسط خميازه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:21 توسط خميازه |
|
|
دلم کتاب می خواهد...بدجور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:34 توسط خميازه |
|
|
گفت سریع پا نزن ...تند نرو ...
باد ازکناره های روسریم می خورد به موهام و گونه هام را قلقلک می داد رکاب می زدم و خودم را سبک شده می دیدم ...صدای خش خش دم پاییهاش را می شنیدم اما نمی دیدمش ...تند می رفتم ... گفت : آرام تر... آرام تر برو ... برگشتم که بگویم اینقدر نگو... دارم اعتماد به نفسم را از دست می دهم ... بگذارهرچه تند تر خودم را رها کنم ...پرواز کنم اصلا ... برگشتم صدای دم پاییهاش نمی آمد ...ایستاده بودو نفس نفس می زد . تمام راه را در کنار من دویده بود که مبادا ...شاید... برگشتم ...نگفتم. صدای بال زدن های عشق لالم کرد .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:57 توسط خميازه |
|
|
بیشتر از ۱۵ سال است که می نویسم اما هنوز هم لحظه هایی هست که ترس از دست رفتن نوزادی متولد نشده تا سر حد مرگ افسرده ام می کند. ترس از دست رفتن لحظه های ناب نوشتن ...لحظه تولد یک شعر ...بیشتر از۱۵ سال است که این زخم نبسته را با خودم حمل می کنم واین دلشوره مدام که تنها و تنها با نوازش شعری تازه آرام می شود. تا چند صباحی و بعد و دوباره از سر نو...برقرار باد. ********* شعر تازه متولد شده ی من هنوز تنش داغ است . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:45 توسط خميازه |
|
|
به همسرم ...
به چشم هاي خيس تو برگشتن به پلك هاي اساطيري توحلقه شدن شيرين بي گمان خيال دوري بود كه در ته محتوم اين ترانه مي رقصيد گيسو به كف گرفته و سرمست پاكوب اشك هاي اهلي مردي كه ابتداي انگشتهاي تو بود ورگهاي عاشق من آبي و دوستت دارم چنانكه بر خنكاي مژگانت عطر خوابهاي بلند پيچيده در تب ارديبهشت كوچك من تن موهات بر آخرين ستيغ از كف نرفته پا به پاي زانوان زني لرزيد كه گوشه هاي لبش ...كه طاقهاي دلت... خوابيده بر كشاكش پس لرزه هاي سكوت... دادم بزن به رغم اشكهاي پسين دادم بزن به رغم زخم هاي تازه فرهاد به رغم تا نكند... به رغم دوستت دارم هنوز بيستون و سم ضربه هاي اسبي كه سايه زن را درو مي كرد بر شيري تن رود و بازوان مرمرينه ي يله بر آب خشك مي شدند تصوير چشمهاي حك شده بر ني واز ميان تمام آبهاي جهان صداي نام تو بر مي خاست "معشوق جان به بهار آغشته ي من" مي شد؟ ودوستت دارم - پيچيده برقسم به عصمت شيرين- و طعم لبهاي دختر كرد .. هنوز جاي بو سه هاي تو بر نازكاي تنم هنوز دانه دانه بهار هنوز... ...تا تمام ... كه سطر سطر اين شعر را به نامت متبرك كرد. ناديا حیدری بهار 1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:20 توسط خميازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بي هيچ موضوعي كه بشود اسمش را گذاشت موضوع
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|